تبليغاتX
پیله

دلم برایت تنگ شده ،اما  می دانم که ...!

این روزها زیاد اتفاق می افتد که دلتنگی هایم را در لابه لای اشک زنانی گم می کنم که به امید یافتن راهی فاصله ها راه را می آیند...

 

دردهایشان مشترک است بی آنکه همدیگر را دیده باشند یا بشناسند!زنانی که چین های نششته بر صورتشان چندین بار بیشتر از سالهای سنشان است.بنفشه زن بیست ساله ای است که دیروز برای اولین بار آمده و جرمش این است که برای گذران زندگیش اسفند می فروشد!

سبزه رو ست و بیشتر  شبیه پاکستانی هاست.اما می گوید که اهل ساری است و تهران تنها می کند.دوازده سال بیشتر نداشته که اورا شوهر داده اندو شش ماه پیش از روزی شوهرش فهمیده که باردار است اورا رها کرده و خانواده پدرش نیز اورا بدون حضور شوهرش نمی پزیرند.بنفشه مانده و یک جنین شش ماهه و یک دنیا دربه دری. او مانده و جوانی بر باد رفته اش و مردی که هیچ چیز از مردانگی به ارث نبرده جز نامردی ، شهری شلوغ و نگاه های هرزه و سیاهی دود اسفندی که هر روز بنفشه آن را با مردمان بی تفاوت شهر تقسیم می کند.بنفشه ای که سه ماه دیگر قرار است مادر شود اما هیچ چیز جز اندوه و رنج برای نو رسیده اش ندارد.حتی اینقدر پول ندارد که اورا در بیمارستان به دنیا بیاورد....

 

زینب زن 36 ساله ای است که وقتی که هیجده سال بیشتر نداشته اورا به بهانه اینکه دیگر خیلی از سن ازدواجش گذشته به زور مجبور به ازدواج با یکی از همشهری هایش کرده اند. مردی از دیار پهلوانان که سلطه بر زن ومردسالار بودن از افتخاراتشان است و خود رای خدای زمینی زنانشان می شمارند.بعد از مدتی که از ازدواج زینب می گذرد آقای پهلوان به بهانه اینکه او بچه دار نمی شود هر روز او را به باد کتک می گرفته و حتی حاضر به دادن خرجی زندگیش نمی شده و زینب برای او فقط یک نقش شریک جنسی و آن هم که جناب پهلوان می خواستند . اما چند روز پیش وقتی او وارد اتاق من شد،مثل همیشه چشم هایش گریه می کرد اما این بار لب هایش می خندید! وقتی فهمیدم بعد از این همه سال می خواهد مادربودن را تجربه کند،خیلی خوشحال شدم واز اینکه شوهرش برایش خانه اجاره کرده و قرار است که زینب از این  به بعد زندگی کند خوشحال تر.اما راستش ته دلم احساس بدی هست!!! چرا زندر جامعه ما فقط باید با زایمان و مادر بودن ونقش جنسیتیش تعریف شود ودر غیر این صورت طفیلی بیش نیست؟آیا اگر یک زن هر یک از این کارکرد ها را نداشته باشد یا اصلا همه این ها را،باید محکوم به عذاب یا نابودی شود؟!خلاصه این فقط دو مورداز ده ها مردی بود که الان حوصله داشتم درمورد آنها بنویسم.

 

خودمم خیلی حال عجیبی دارم ،دقیقا نمی تونم بگم چطوریم!نمی دونم شاید این حس همیشگی فقط پررنگتر شده.چرا که تو هیچ وقت نیستی و دلتنگی من تازگی ندارد،نمی دانم شاید دیشب خوابت را دیده ام که بازهوایی شده ام!!!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:0  توسط شیدا  | 

این روزها بیشتر از همیشه  احساس تنهایی می کنم. گاهی در زندگی انسان اتفاق هایی می افتد که قابل وصف

 

نیست تنها می شود آن را احساس کردو شاید حالا هم یکی از این لحظه های استثنایی زندگی من است.از

 

روزی که چشم باز کردم اورا می شناختم و همیشه سر هر مسا له ای با هم در گیر بودیم.از آن روزهای

 

کودکی که سر اسپاب بازی با هم دعوامی کردیم تا روز های مدرسه که من زنگ های تفریح نصف تکالیفم را

 

می نوشتم  که در خانه زودتر از او نوشتنی هایم تمام شود و این همیشه گریه اورا در می آوردو صدای اهل

 

خانه را. هر چند وقتی کمی بزرگتر شدیم زندگی  عجیب غریب من  ما را از هم دور کرد اما ما همچنان

 

سرهر مساله با هم اختلاف نظر داشتیم.و این روزها که قرار آدم جدیدی وارد زندگی او شود ،احساس

 

می کنم بزرگترین بخش زندگیم را کسی به زور می خواهد تصاحب کند. تازه فهمیدم که او هم می تواند...

 

ا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط شیدا  |